الملا فتح الله الكاشاني
98
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بىطاقت گشت * ( فَدَعا رَبَّه ) * پس بخواند پروردگار خود را * ( أَنِّي مَغْلُوبٌ ) * به آنكه من مغلوب شدم يعنى قوم بر من غالب شدند بقهر نه بحجت و من از مقاومت نمودن با ايشان عاجز گشتم * ( فَانْتَصِرْ ) * پس انتقام كش از ايشان و دامن از ايشان بستان و از مجاهد منقولست كه نوح ( ع ) هر وقت كه دعوت قوم نمودى او را بگرفتندى و گلوى وى بيفشردندى تا بيفتادى و بيهوش گشتى و چون با خود آمدى گفتى اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون بار خدايا از سر ايشان درگذر و مؤاخذه منما كه نميدانند و جاهلند تا آنكه كار از حد درگذشت و طغيان ايشان متجاوز گشت برايشان دعاى بد كرد و گفت رب لا تذر الخ حق سبحانه دعاى او را اجابت كرده ايشان را بطوفان هلاك ساخت كما قال * ( فَفَتَحْنا ) * پس بگشاديم براى عذاب ايشان * ( أَبْوابَ السَّماءِ ) * درهاى آسمان را * ( بِماءٍ مُنْهَمِرٍ ) * بآبى بغايت ريزان يعنى ريخته شدن آن در نهاية شدت و كثرت بود و مرويست كه چهل شبانه روز على الدوام از آسمان آب ميريخت بطريق سيل و در اين مدت اصلا منقطع نگشت * ( وَفَجَّرْنَا الأَرْضَ ) * و روان ساختيم زمين را * ( عُيُوناً ) * چشمها اصل اينكلام در اين تقدير است كه ( و فجرنا عيون الارض ) يعنى روان گردانيديم چشمهاى زمين را و تغيير آن به جهت مبالغه است چه حقيقت معنى اول اينست كه گردانيديم زمين را بر وجهى كه گوييا همهء آن چشمهاى منفجره بودند و جميع اجزاى آن باب منقلب گشته * ( فَالْتَقَى الْماءُ ) * پس ملاقى شد آب آسمان به آب زمين * ( عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ ) * بر حالتى كه اندازه كرده شده بود يعنى بر قدرى كه حق سبحانه در ازل تقدير نموده بود و مشيت او تعلق به آن گرفته بدون تفاوت يا بر حالى كه مقدر و مستوى بود و آن حكم الهى بود به آنكه آبى كه از آسمان نازل شود بر قدر آبى باشد كه از زمين بيرون آيد و يك قطره بر يكديگر تفاوت نداشته باشد يا بر امرى كه حكم كرده شده بود در لوح كه هلاكت ايشان بطوفان باشد * ( وَحَمَلْناه ) * و برداشتيم نوح را با هر كه ايمان بوى آورده بود اكتفاء بذكر نوح به جهت معلوميت تبعيت اهل ايمانست بوى در نجات و فلاح يعنى سوار كرديم همهء اهل ايمان را * ( عَلى ذاتِ أَلْواحٍ ) * بر كشتى كه خداوند لوحها بود يعنى تختهاى پهنادار داشت * ( وَدُسُرٍ ) * خداوند ميخها يعنى اوتادى كه كشتى را بدان بند كنند و آن جمع دسار است بمعنى مسمار مشتق از دسره اذا دفعه چه بمسار دفع كرده مىشود منفذ آب و نزد ضحاك الواح جوانب كشتى است و دسر اصل آن * ( تَجْرِي ) * ميرفت آن كشتى